محمد تقي جعفري

480

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

نيستى مبدل ساخته و فانى كرده است . يك وقيه ( در حدود يك كيلو گرم ) سركه را در دويست من عسل شهد بريزيد ، سركه در همان عسل منحل گشته و مستهلك خواهد شد اگر همان عسل را بچشيد ، طعمى از سركه در آن نخواهى يافت ، ولى اگر بخواهى عسل را وزن كنى ، آن مقدار ناچيز از سركه ، ثقل خود را در آن نشان خواهد داد . آهوى بىنوايى را درمقابل شير تصور كنيد كه چگونه خود را مىبازد و بىهوش مىگردد ، اين آهو وجود دارد ، زيرا ذات او در عرصه هستى تحقق دارد ، همين آهو به نيستى مبدل شده است ، زيرا سيطره و سلطهء شير خود او را از هستىاش ربوده است . من اين مثالها را كه مىگويم جز تقريب واقعيت به اذهان معمولى ارزش ديگرى ندارد ، جوشش عشق است كه وادارم مىكند ، اين همه پديده هاى ناقص را بكاملترين موجود ( خدا ) و كارهاى او مقايسه كنم ، و گر نه ، چه جاى اين تشبيهات است ، اگر جوشش عشق نبود و اگر منظورم تفهيم به اذهان درماندگان قافله بشريت نبود ، اين مثالها ، گستاخ و بىادبى بود كه به آن مقام شامخ روا نيست . اين عشق پديدهء بس عجيبى است ، وقتى كه در اعماق عاشق نفوذ كند ، نبض او را چنان مىجهاند كه گستاخانه خود را در كف شاه مىبيند ، يا خود را هم دوش شاه احساس مىكند . از يك نظر مىتوان گفت : بىادبتر از اين شخص در دنيا وجود ندارد ، از نظر ديگر با ادبتر از او را در باطن او نتوان سراغ گرفت ، اين دو پديده تادب و بىادبى دو ضد متفاوت هستند كه با اختلاف جهت در يك انسان مىتوان پذيرفت . اگر به ظاهر امر بنگرى ، خواهى ديد از آن جهت كه ادعاى عشق الهى دارد و اين ادعا خيال همسرى با آن مقام شامخ را در بر گرفته است ، عين بىادبى است و اگر به باطن امر بنگرى خواهى ديد ، اصلا چنين دعوايى وجود ندارد ، زيرا خود او و دعاويش در مقابل آن سلطان ازل و ابد محو و نابود است .